سلام این وبلاگ برای همیشه موقتا ثبت شد...چراموقتا ؟
که اگر خودم دلم تنگ شد سالهای بعدیک سری به وبلاگم بزنم
یاحق
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 4:1 توسط فرامن
|
درباره
ساقیا برخیز و می در جام کن وز شراب عشق دل را دام کن نام رندی را بکن برخود درست خویشتن را لاابالی نام کن چرخ گردنده تو را چون رام شد مرکب بی مرکبی را رام کن اتش بی باکی اندر چرخ زن خاک تیره برسر ایام کن مذهب زنار بندان پیشه گیر خدمت کاووس و اذر نام کن
واما فرا من :خسته و پریشان از نقشها ونقشه ها میخواهد برای خودش بگوید و بنویسد برای دل خودش نه که :تا ارام گیرد. تا که دریابد .بفهمد. باورکند که در کجای هستی ایستاده است فرامن خوب است پاک است نیک میداند. فرامن اشتباه هم میکرد امادیگران رادر تسلای اشتباهاتش هیچ سهمی نبود فرامن را خودش هم نیک نمیشناخت چه برسد به نزدیکترینهایش! تنهاست ؟اری تنهائی به مثابه یک قلقلک خفیف! فرامن درتمام زندگی پشت نقاب من ها ومنیت هایش پنهان شده بود تا فرار کند از قضاوت ها و دلسوزی های ادمهای مثل خودش !!اما اینک میخواهد با خودش خدایش ودنیای درونش صادق باشد پس شما هم اگر خواندیدش به قضاوتش نکشید !برایش ترحم نکنید !چون فرامن خیلی بزرگتر از ان است که من وشما برایش دل بسوزانیم یا نادانسته به قضاوتش بنشینیم فقط دعایش کنید