وجود خدا

بحث در وجود خداوند از باسابقهترین و پیچیدهترین بحثهای عقلی و فلسفی است که ورود به آن حد اعلی احتیاط را میطلبد. اولین احتیاط از نظر من این است که انسان سرِ رشته را درست بشناسد، یعنی بداند که بحث از کجا شروع میشود. رویه غالب این است پایهی بحث را بر این سوال مینهند که «آیا خدا وجود دارد؟». این رویهی غلطی است و در حقیقت این غلط مهلکی است که ذهن را منحرف میکند و چه بسا که تا انتها در انحراف نگه میدارد...
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
- «حافظ»
بحث
در وجود خداوند از باسابقهترین و پیچیدهترین بحثهای عقلی و فلسفی است
که ورود به آن حد اعلی احتیاط را میطلبد. اولین احتیاط از نظر من این است
که انسان سرِ رشته را درست بشناسد، یعنی بداند که بحث از کجا شروع میشود.
رویه غالب این است پایهی بحث را بر این سوال مینهند که «آیا خدا وجود
دارد؟». این رویهی غلطی است و در حقیقت این غلط مهلکی است که ذهن را منحرف میکند و چه بسا که تا انتها در انحراف نگه میدارد.
این
بحث از این سوال آغاز نمیشود. در واقع این سوال در هیچ کجای این بحث جا
ندارد؛ «خدا» سوالی نیست که یکباره به ذهن بشر خطور کرده باشد، «خدا» تنها
جوابی است که برای «وجود» داریم. پس آنچه این بحث را میگشاید نه سوال از
«وجود خدا» که سوال از «وجود» است.
سوال از «وجود» را عامیان
اینگونه فهم میکنند که این درخت، این تن، این زمین، این آسمان، این ابر و
این باران از کجا آمده است؟ این خود سوالیست که مو بر تن خردمند راست
میکند. چه بسیار کفرها و ایمانها که به همین سوال آویخته است. این خرمن
انبوهی که بشر تا همین امروز از «علم» اندوخته، کاهی است در کاهدان عظیمی
که این سوالِ چندین هزار ساله میسازد. اما عقل آدمی بالاتر از این هم
میتواند بپرد. سوال از «وجود» در نظر فیلسوفان سوال از وجودِ این و آن
نیست؛ خودِ «وجود» است که مایهی حیرت است. «وجود» چیست؟ عدم چیست؟ عالَمِ
وجود «تا کجا» گسترده است؟ هستی «از کِی» در وجود آمده و «تا کِی» در وجود
خواهد بود؟
عقل مقهورِ هیبت تک تکِ این سوالهاست. از این یکی شروع میکنیم: «عالَمِ وجود تا کجا گسترده است؟»
فرض
کنیم که جوابی برای این سوال باشد. کسی خبر داده است که عالَم از هر سو
کرانهای دارد و مثلاً در فلان جا خطی است که کرانهی عالَم است و عالَم
وجود در آنجا تمام میشود. سوال این است که در آن سوی آن خط چه چیزی است؟
طبعاً در آنسوی خطی که خط پایان وجود است باید «عدم» باشد ولی تعریف عدم آن
است که نمیتواند «باشد»، اگر باشد که دیگر عدم نیست، آنچه میتواند باشد
«وجود» است. پس فرض باطل است و کرانهای بر عالَم وجود نیست.
سوال بعدی این باشد که «عالَم هستی از کِی در وجود آمده است؟»
به
شکل مشابه فرض میگیریم که نقطهای از زمان هست که پیش از آن هیچ چیز در
وجود نبوده است. سوال این است که پیش از آن زمان بر جای آنچه هست چه بوده
است؟ باز به همان بیکرانگی میرسیم؛ این بار در زمان.
پس وجود
بیکران است هم در مکان و هم در زمان. نه علتِ آن را به جایی میتوان
برگرداند نه به زمانی پس پرسیدن از «کجا» و از «کِی» باطل است. سوال از
«وجود» سوالی است که هیچ عقلی به جوابش نرسیده است و گزاف نیست اگر بگوییم
که هیچ عقلی هم به جوابش نخواهد رسید. احتیاط دوم در این بحث توجه به همین
نکته است: وجود بیکران است و عِلم همواره کرانه دارد؛ پس هرگز نباید منتظر
روزی ماند که فانوسک عِلم چهار گوشهی این عالَم بیکرانه را روشن کند. آن
روز نخواهد رسید.
بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به
یک ذرهی دردِ دل از علمِ فلاطون به
- «اقبال لاهوری»
ظاهر
آن است که عقل از این سفر شرمسار و تهی دست بازگشته است. ولی در حقیقت
سوغات این سفرِ حیرت، نوری است که پرده از چهرهی یک حقیقت برمیدارد: این
که عقل نمیتواند به عنوان «تنها ابزار شناخت» مورد اعتماد باشد. تا اینجا
عقل نوری بر انسان تابانده است و حال اختیار با صاحب عقل است که این نور را
بکشد یا نگاه دارد تا بر او نور دیگری افتد. این پیامی است که گمان میکنم
از آیه 35 سوره نور میشود فهمید:
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ
وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی
زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن
شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ
یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى
نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ
الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۳۵﴾
خدا
نور آسمانها و زمین است مثل نور او چون چراغدانى است که در آن چراغى و آن
چراغ در شیشهاى است آن شیشه گویى اخترى درخشان است که از درخت خجسته زیتونى
که نه شرقى است و نه غربى افروخته مىشود نزدیک است که روغنش هر چند بدان
آتشى نرسیده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است خدا هر که را بخواهد
با نور خویش هدایت مىکند و این مثلها را خدا براى مردم مىزند و خدا به هر
چیزى داناست.
«خدا» تنها جوابی است که برای سوال از «وجود» داریم و
این جواب را هم «او» خود در نهاد ما نهاده است. تعبیر خداوند به عنوان «نور
بر نور» در مصحف شریف را من اینطور فهم میکنم که نورِ اول عقل است هنگامی
که عجز خود را به صاحبش میفهماند، و نور دوم ایدهی «خدا» است که از دل
انسانِ حیرت زده میجوشد.
باز میگردم به نقطه شروع بحث و اهمیتی که
در احتیاط در ورود به بحث وجود دارد. اگر از این سوال آغاز کنیم که «آیا
خدا وجود دارد؟» به یک دوراهی خواهیم رسید میان «آری» و «نه» و برای هیچ
کدام از شقوق این دو راهی یک «اثبات» به سبک «دو دو تا چهار تا» نخواهیم
یافت؛ اینجا فرق میان ایمان و الحاد یک قمار پنجاه-پنجاه میان دو شقِ به یک
اندازه سستِ یک سوال غلط است. ولی اگر از اول سوال را درست پرسیده باشیم
خواهیم دانست که میان آنکه به نور عقل آویخت و نور هدایت را دریافت با آنکه
بی جوابی را بر «تنها جواب» ترجیح داد تفاوت بسیار است:
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ
بگو آیا کسانى که مىدانند و کسانى که نمىدانند یکسانند؟ تنها خردمندانند که پندپذیرند
– الزمر، 9
با
این جمله تمام میکنم که بر خلاف آنچه ادعا میشود این مومنان نیستند که
ابلهانه ایمان میآورند بی آنکه «شواهد» کافی بر «وجود خدا» داشته باشند.
هر چه «هست» شاهدی است و رهنمایی است به سوی خدا. بلاهت آن است که «همه
چیز» را نادیده بگیریم و «او» را منکر شویم.